6 روز گذشته.
کلاس آلودگی دارم. 20 دقیقه دیر می رسم. یه گوشه، روی صندلی کسی که داره کنفرانس می ده می شینم. روی مبایلم ساعت 17:17 رو می بینم. یه لبخند.
6:10 کلاس تموم می شه. میام پایین. نمازمو می خونم. 18:18 رو هم می بینم. زیر لب می گم: " چه شبی! اتفاق خفنی می خاد بیفته!"
راه می افتم. زنگ می زنم پریا، فوری پشیمون می شم اما. اگه بدونه پریا کیه.. پیاده با فرمت صورتی، آهنگ توی گوشم ،بدون عینک، با موهای فرفری، راه می افتم طرف میرداماد. دوست دارم نگام کنن. اما اگرم نگام کنن نمی فهمم. چون نه درست می بینم نه می شنوم. سعی می کنم cool راه برم، بعد سعی می کنم مسخره راه برم. بعد بی توجه. بعد با دلقک بازی. می خام از دکه سیگار بخرم اما روم نمی شه. فندک یا کبریتم ندارم. دلم بوی سیگار می خاد. از جلوی پایتخت رد می شم، یادش می افتم. شدید یادش می افتم. حالا حالم گرفته اس. می خام سوار تاکسی شم، اما هوا خوبه. پشیمون می شم، می رم و می رم.
و بعد
یهو
می بینمش
داره از روبرو میاد.
با همون موهای زبر به هم ریخته، کاپشن سبز، دستای توی جیب. همون مدل خنده دار راه رفتنش. کاشکی یکی از صورتامون عکس می گرفت. جدن دلم می خاد بدونم چه شکلی شده بودیم. چون حتا اونو هم خیلی خوب نمی دیدم. فقط و فقط داشتم به کلمۀ اسکیزوفرنی فکر می کردم. شایدم پارانویا. سلام می کنیم. می خنده. گیج می زنه، گیج می زنم. بعد 2 دقیقه تازه یادش می افته دست بده. بازم خنده و گیجی. بعد شروع می کنه بی وقفه حرف زدن. که داره می ره mp3ش رو بگیره. که چقدر یاد اون روز بوده. پایتخت طبقه 4 که محمدو دیدیم. بعد کافه عکس. طبقۀ بالاش، راه رفتمون. من گیج، ناشنوا، بهت زده، پارانویا.
"تو نمی خای هیچی بگی؟"
من سر تکون می دم. عسل، یادته چه خوب بود اون مدتی که لال بودی؟
"کجا می رفتی؟" "خونه" "تنها؟" " اوهوم" "میای بریم پایتخت mp3مو بگیریم؟" " بریم"
می ریم پایتخت طبقه 4. لب بالکن وای می سم تا کارش تموم شه. نمی دونم چرا از این همه ارتفاع نمی ترسم. به انگشتام فکر می کنم. کمی هم به پارانویا. تا حدودی به 17:17 18:18. به این بزرگتری تصادف دنیا. که آیا واقعیه؟ آیا واقعیه؟ خدایا، آیا واقعیه؟؟
بعد میایم پایین. حرف می زنیم. می گم که دیشت تولد صبابود. می گه که روز تولدمو یادش نیومده، می خاسته به خاهرش بگه زنگ بزنه از مامانم سوال کنه. می گم که می خاستم امروز به پدرام زنگ بزنم. می گه پدرام کیه؟ می گم داداشت. از خنده می میریم.
می گم یه بسته از بادوما مونده. می گه بخور بره بازم برات میارم.
در مورد پارانویا بهش می گم. می خنده. باور نمی کنه که چقدر جدی به این موضوع فکر کرده بودم. می گه که تو این 5 6 روز انقدر فکر کرده که مخش ترکیده. می گه فردا صبحش فکر کردم که این دیگه چی حماقتی بود.بعدش بازوشو می گیرم. کیفش رو میندازه رو اون کتفش. به هم نزدیک می شیم. چقدر باورنکردنیه. خدایا، خدایا، چقدر باورنکردنیه.
قدمامون کوتاهه. حرف بیخود می زنیم. بیخود می خندیم. از روی پل رد می شیم حالا می رسیم به شرکت دوستش.
"می خای بری؟"
"مگه کار دیگه ای هم هست که بکنم؟"
"نه."
اما من بغلش می کنم. وسط خیابون. فقط یه لحظه طول می کشه.
دستمو می گیره. نمی ذاره برم. می گه:" بگو الان چی دوس داری؟ چیو الان از همه بیشتر دوس داری؟"
"این که نری شرکت دوستت." می دونم که مجبوره بره.
درمورد ریست حرف می زنه. :" دکمۀ ریستت کجابود؟"
فکر می کنم منظورش اینه که امشبو فراموش کنیم. می گم: " اوکیه. خودم ریست می شم."
می گه:" نه! اشتباه برداشت کردی! منظورم این بود که از اول اول. خانم! شماره میدین؟"
می گم:"باید فکر کنم."
"باشه هر وقت فکراتو کردی زنگ بزن"
حالا اونه که بغلم می کنه.
دستش توی دستم.
همین موقعهای که دوستش میاد. هولکی میخاد بره. "خب من برم. بهت زنگ می زنم." "خدافظ"
یه خداحافظی دیگه.
اما زنگ نزد. تا ساعت 2 هم نزد.
"Niiiz. مغرور باش."
مغرورم. خالی از هر فکری.
تا 2 صب می کنم که حتمن خابت رفته باشه.
بهش اس ام اس می زنم." احتمالش 1 در میلیارد بود."
خدایا، حتا کمتراز این.
دلم براش تنگ شده بود.
اگه یه کار عاقلانه تو زندگیش کرد، این بود که بهم زنگ نزد.
مدام به کلمۀ منجلاب فکرمی کنم.
همون یه بار کافی بود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر